زخم بالای ابروت
حدودا یک ماه پیش بود که رفته بودیم دزفول، یعنی اونموقع 5 سال و 2 ماهت میشد
با عمه رفته بودیم هایپر مادر و کلی بهت خوش گذشته بود
همون شب هم کلی آتیش سوزوندی توی هایپر و بابایی چندبار بهت تذکر داد که کمتر شیطونی کنی
بعد خریدها از اونجایی که خیلی پیتزا دوست داری، به بابایی گفتیم که بریم فودکورت و پیتزا بگیریم
خیلی خوشحال بودی و همش پیجر دست بود و ذوق داشتی که زودتر صدامون کنن
وقتی چراغای پیجر روشن شد و پیتزامون آماده شد؛ بابایی بلند شد که بره سفارشو بگیره که به شما هم
پیشنهاد داد و گفت: «بابایی تو هم بام بیا»
اما کاش نگفته بود
و کاش نرفته بودی
اینقدر عجله کردی و ذوق زده بودی که با شتاب دویدی در صورتیکه روت یه طرف دیگه بود و طاقچه روبه روتو ندیدی و ......
بالای ابروت یه زخم عمیق شد که کلی خون ازش رفت
داغون شدم.... خودتم خون و که دیدی خیلی ترسیدی و کلی گریه کردی
بماند که چقدر صورتت زرد شد و لب به پیتزا هم نزدی .....
الان که دارم دوباره مرور میکنم این خاطره و واست می نویسمش بازم دلم گرفت و روحیه ام خراب شد.
چیزی که جالبه اینه که دقیقا بابایی هم بالای ابروش، همین نقطه زخم شده و الان دوتاتون یه زخم مشابه دارین!


زخم بالای ابروت
